

«مسجد صاحب الزمان ياسوج»
تابستان سال 1353 بود.عده اي از مومنين و علاقمندان به حاج آقا مطلق نزد ايشان آمدند و اظهار نمودند
شهرستان ياسوج كه آن زمان مركز فرمانداري كل كهكيلويه و بوير احمد بود داراي هواي خوب و مناسبي
است. باتفاق سفري به ياسوج برويم و چند روزي را در آنجا استراحت نمائيد. با يك ماشين كمپرسي كه
بار آن آرد بود و براي ياسوج مي بردند بهمراه مرحوم رحيمي و يك سنگ تراش كه براي كار به آنجا مي
رفت و مرحوم شاطر عباس عباس زاده كه صاحب ماشين بود از آغاجاري به طرف بهبهان ، گچساران و ياسوج
حركت كرديم
راوي آقاي عبدالله زاده پدر شهيد احمد عبدالله زاده:
قبل از پيروزي انقلاب ، در ايام محرم يك سال روحاني براي تبليغ به منطقه نيامده بود و مردم مسجد امام جعفر صادق (ع) كوي 17 شهريور از حاج آقا خواستند كه براي سخنراني به آنجا برود. آن شب باران در حال باريدن بود و هيچ كس در خيابان نبود و تاكسي هم در آن موقع در آغاجاري وجود نداشت.
حاج آقا گفت : ميخواهم به كوي 17 شهريور بروم.
به او گفتم : در اين هوا و با اين باران.
گفت : محّرم را بايد زنده نگه داشت . هر جوري هست ، مي روم.
من هم ناچاراً با او راه افتادم.
كوچه ها قبل از انقلاب ، آسفالت نبود و همه گلي بود. در روي گل ها هر لحظه ليز مي خورديم و من دست حاج آقا را مي گرفتم تا زمين نخورد. در آن باران با زحمت زيادي خود را به مسجد امام جعفر صادق (ع)رسانديم. اكثر مردم ، از احتمال اينكه سخنران بيايد ، نا اميد شده بودند و رفته بودند و فقط چند نفر مانده بودند.
حاج آقا براي آن چند نفر منبر رفت و از مصائب حسين(ع) و تشنگي اهل بيت عصمت و طهارت و به اسارت بردن فرزندان رسول خدا (ص) گفت و بيشتر از همه آن شب گريه كرد.
بعد از منبر با مشكلات بيشتري به خانه آمديم ، در حالي كه هر دو کاملا خیس و غرق در گل بوديم...
ياد حاج آقا گرامي باد
بسم الله الرحمن الرحيم
ارتحال عالم رباني شيخ فضل الله مطلق را تسليت عرض مي نمايم.
شيخ فضل الله مطلق متعلق به آغاجاري ،بهبهان و اميديه بود و شهرستان اميديه
بهبهان و آغاجاري متعلق به اوست
ايشان عمر خود را در راه نشر فرهنگ اسلام ، ائمه اطهار و خدمت به مردم شريف
صرف نمودند . بنده دو خاطره ي كوتاه ولي پر محتوا و پرمعنا از ايشان نقل مي كنم
همه مي دانند كه مرحوم حاج آقا منبري و خطيب توانايي بود. اوايل انقلاب كه حضرت
امام(ره) در قيد حيات بودند، آقاي مطلق وقتي مي خواستند جمله از امام (ره) نقل
كنند ، به اين نحو مي گفتند
آقاي خميني دستور داده اند
تو گويي تمام وجودش عشق به امام مي شد و بعد از آن در مجالس وقتي مي
... خواست از رهبري بگويد ، مي گفتند
(بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
ملک محمد فرزند عبدالمحمد در سال ۱۳۳۷ در شهر مسجدسلیمان بدنیا آمد.پدرش کارگر شرکت نفت بود و به گفته خودش دو ساله بودکه پدرش به امیدیه منتقل شد.او به همراه خا نواده و با یک هواپیما که گنجایش ۲۰تا ۳۰ مسافر داشت از مسجدسلیمان به امیدیه آمد.در سن چهار سالگی دو مساله باعث شد که او هرگز در زندگی لب به سیگار و مشروب نزند.... بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
آقاي الله كرم اسماعيلي فرزند علي داد متولد 1334 منازل فرهنگيان پشت بيمارستان متولد قلعه گلاب از توابع بندر ديلم با پدر و مادرم 15 نفر بوديم . كه به جز پدر و مادرم 8 پسر و 5 دختر بوديم .پدرم كشاورز ي و تجارت مي كرد . تجارتش خريد اجناس از ديلم و فروش انها در بهبهان بود . حدوداً تا 16 سالگي ساكن قلعه گلاب بوديم . بدليل كمي درآمد كشاورزي مجبور به هجرت به محافل كار و كارگري مناطق صنعتي خوزستان و زيدون و ديگر شهرهاي درآمدي خوزستان شديم . با توجه به گفتار بزرگان و ريش سفيدان آن دوره كه در مجالس و محافل شيرين آن دوره و در مجالس محافل شيرين آن روزگار به جاي ماهواره امروزي مجالس شيرين و نشستهاي بي ريا از ريش سفيدان خانواده ها صورت مي گرفت طي گفتارهاي آن دوره و توصيف كارهاي مردان بزرگ از سران بختياري و بويراحمد و فارس آن روزگار سخنها مي راندند . . . بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
او در حال حاظر ساکن شهر مبارکه در استان اصفهان است و صاحب دو فرزند می باشد. هنگامی که در مبارکه به ملاقات او رفتم دیگرازآن نوری پر شر وشور دهه های چهل وپنجاه خبری نبود ،گذر عمر ومشکلات زندگی کاملا در چهره اش پیدا بود اما در چشمانش که خیره شدم هنوزتا حدودی می شد آن شیطنت دوران نوجوانی را دید. از خاطرات آن زمان از او می پرسم ،با لبخندی معنی دار می گوید،سالهای زیادی از آن دوران می گذرد و بسیاری از خاطرات آن زمان را فراموش کرده ام ،با این حال وقتی از امیدیه و دوران مدرسه و دوستانش صحبت می شود آرام آرام شروع به صحبت می کند.
(بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
قبل از نوشتن خاطرات او لازم است که بدانیم که بعد از کشف نفت در خوزستان و ایجاد امکانات در مناطق نفت خیز سیل مهاجران از شهرها و روستاهای ایران به طرف این نواحی آغاز شد. باغ بهادران،مبارکه، قهفه رخ،سده و هفشه جان از جمله این شهرها بودند.تعدادی ازاین مهاجران به عنوان کارگر به استخدام شرکت درآمده و تعدادی دیگر هم در بازار مشغول به کار شدند. محمد ایران پور از جمله این افراد بود.
(بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
مسکن اولیه ما جولکی بود . یک شب بهمئی ها ما را غارت کردند وکوچ کرده و به آسیاب آمدیم . 5 تا 6 ماهی آسیاب بودیم و از آنجا به سربندر رفتیم و بعد از حدود یکسال به آغاجاری رفتیم . در آن موقع من 8 تا 9 ساله بودم که پدرم مرا به یک مکتب خانه (نزدیک بازار) فرستاد که تعداد بیست دانش آموز در آنجا درس می خواندند و معلمی داشت به نام سید حسین که یک پیر مرد پنجاه ساله بود.در این مکتب خانه سید حسین بجز قرآن فارسی و املاء نیز به ما یاد می دادو بسیار سخت گیر بود،بطوری که یک بار که در املاء پنج غلط داشتم مرا به فلک بست.وقت مکتب خانه معمولا از صبح تا ظهر بود و معلم هفته ای یک بار(پنج شنبه ها ) از ما امتحان می گرفت
(بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)





